این روزها خیلی چیزها فهمیده ام.این روزها خیلی چیزها گفته ام.این روزها خیلی خیلی به خودم ظلم کرده ام.این روزها که میگذرد عمر من را نیز با خود میبرد.دیروز میخواستم لای چرخ این روز ها چوب بگذارم اما چوبم شکست.این روز ها وعده خیلی چیز ها را به من داده اند. قبل ترها من دلم مثل آیینه صاف و مثل چشمه پاک بود اما این روز ها ...دیگر آن آدم سابق نیستم .خدا را شکر!هنوز دروغ نمیگویم...هنوز زیر و رو نمیکشم...هنوز مال کسی را نخورده ام...هنوز به کسی تهمت نزده ام ...امامیترسم این روزها که بگذرد همه این پاکی هایم را هم با خودش ببرد!این روزها دلم هوس کودکی هایم را کرده است.این روزها دلم کسی را میخواهد که دست مرا بگیرد و از زمین بلندم کند..زانوهای خاکیم را بتکاند،زخم دست و پایم را بمالد.این روز ها که میگذرد...مرا هم با خود میبرد.
در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر
پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند
كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم.
آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند.
بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند
و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند
بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد
تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد .
اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ،
آنها ايستادند،
سپس همه به عقب بازگشتند
و به طرف او رفتند يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود،
خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند
و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند
و 10 دقيقه براي آنها كف زدند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چندسال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .
جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل .
وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم روش نشسته بود.
زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد طبيعتا يك غول بزرگ پديدار شد....!!!
زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟
غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره
زن اومد که اعتراض کنه
که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همينه كه هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟
زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ هاي داخلي شون و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود و كشورهايه متجاوزگر و مهاجم نابود شون.
غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين محاله.
زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين...
من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم.
مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه.
مردي كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه.
مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه(!!!!!)
ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل.
غول مقداري فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم....!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چه فرقی میکندمن عاشق تو باشمیا تو عاشق من ؟چه فرقی می کندرنگین کماناز کدام سمت آسمانآغاز می شود؟....................................................................................................![]()
اگر شعر های من زیباستدلیلش آن استکه تو زیباییحالا هی بیا و بگوچنین و چنان استاصلا مهم نیستتو چند ساله باشیمن هم سن و سال تو هستممهم نیست خانه ات کجا باشدبرای یافتنت کافی ستچشمهایم را ببندم.................................................................................................................صدای قلب نیستصدای پای توستکه شب ها در سینه ام می دویکافی است کمی خسته شویکافی است کمی بایستی . . . ....................................................................................................................باران باشدتو باشییک خیابان بی انتها باشد ....به دنیا می گویم .... خداحافظ !....................................................................................................................دختران شهربه روستا فکر می کننددختران روستادر آرزوی شهر می میرندمردان کوچکبه آسایش مردان بزرگ فکر می کنندمردان بزرگدر آرزوی آرامش مردان کوچکمی میرندکدام پلدر کجای جهانشکسته استکه هیچکس به خانه اش نمی رسد
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اين صورت نميتوانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و
شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.
واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخرین مدل حال گیری
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به تو خيانت کرده ام !!! و مي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش مي خواهدکه عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، در يک پاکت گذاشته و :همراه با يادداشتي به این مضمون برایش پست میکند
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن و بقيه را به من برگردان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
:مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت: من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصالت ذاتی یا تربیت خانوادگی؟
سلام و خداقوت! بالاخره سريال مختارنامه هم تمام شد؛ جا دارد يک خسته نباشيد به عوامل پرتلاش اين سريال بگوييم که کلي اطلاعات ما را ارتقا دادند. اما نقدي که بر سريال وارد بود اين بود که آن قدر خوب بود که سوژه شوخي به ما نداد! فکرش را بکنيد سريالي ساخته شود و اين قدر کم گاف داشته باشد! يوزارسيف يادت به خير که در هر قسمت کلي خوراک براي جماعت طنز نويس آماده مي کردي! البته جاي نگراني نيست به زودي سريال هاي مناسبتي ماه مبارک پخش مي شوند و بايد به سريال هاي کمدي اش بگرييم، به ملودرامش بخنديم و از ماورايي هايش نترسيم! در کل اين سريال هاي مناسبتي دستور پخت يکساني دارند؛ هر سال يک سريال طنز است، يکي خانوادگي و يکي هم ماورايي! ۲۹ شب همه توي سروکله هم مي زنند و شب عيد فطر همه متحول مي شوند.
* مواد لازم براي ساخت يک سريال مناسبتي:۱ - يک خط داستان ساده!۲- يک پمپ فشار قوي آب همراه با يک شيلنگ قطور براي آب بستن به همان يک خط داستان به اندازه ۳۰ شب! ۳- پيام اخلاقي به ميزان لازم! شامل: پسرم نمي دوني اين کارت اشتباهه! دخترم برو حيا کن اين کاراتو رها کن!
۴ - يک پيرمرد بامزه! يک پيرزن مهربان و هميشه نگران! ۵- يک عدد شيطان خبيث احمق بي شعور نامرد که آدم هاي خوب داستان را گول مي زند! ۶- يک عدد ناظر کيفي به نام عليرضا افخمي! اما در پايان برنامه امروز از يک مقام مسئول راجع به خبر عجيبي که اخيرا شنيده ايم يک سوال مي پرسيم! آقاي مسئول پشت خط! درسته که مي گن روزي ۲۰۰ تن چاي قاچاق وارد کشور مي شود؟!
مسئول پشت خط: نه آقا! شما حتي اين قدر اطلاع نداريد که اون ماهيه که واحدش تن مي باشد! مثلا مي گويند ۲۰۰ تن ماهي! من تا حالا تن چاي نشنيدم! ديديد ديديد مي خواستيد نشر اکاذيب کنيد! آقا ما بيداريم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوشنبه ۱۰/۵/۱۳۹۰:
سلام و خدا قوت! اين جا، اين جاست، صداي ما را از راديوالان مي شنويد! امروز احسان خواجه اميري در بخشي از اجرا با من همکاري خواهد داشت. حالا به زمان هاي نه چندان دور مي رويم! قبل از هدفمندي يارانه ها طرح خوشه بندي خانواده ها به طور جدي توسط مسئولان و در ادامه توسط مردم مورد توجه قرار گرفت. اين موضوع چنان جدي شده بود که بعضي ها مي گفتند ما دختر به خوشه دومي نمي ديم! بعضي مي گفتند داماد خوشه سومي آورديم دخترتونو برديم و حتي در يکي از مجالس عروسي خانواده داماد گفته بودند: هم يارانه نقدي و هم دختر، متشکريم از هر دو! بعدش در همين اثنا خبر به خانواده عروس مي رسد که طرح خوشه بندي از اساس بسان يک دوربين مخفي هيچ مگاپيکسلي بيش نبوده! و آن ها هم با عصبانيت اين شعار را مي دهند: چرا ويلا نمي دين؟ کنار دريا نمي دين؟ حالا چند روزي است که بحث حذف افراد پولدار از فهرست دريافت کنندگان يارانه نقدي مطرح است؛ اما بعضي ها جدي نمي گيرند و مي گويند: «اي بابا! اينم مثل خوشه بندي خالي بنديه!» در حالي که نيست و نخواهد بود! شايد اجرا نشود! اما اجرايي مي شود!! (زياد فکر نکنيد خودم هم نفهميدم چي گفتم!) با اين حساب اگر يارانه نقدي به حسابتان نيامد بدانيد و آگاه باشيد که شما ثروتمند هستيد و بوديد اما خبر نداشتيد! اما خبر نداشتيد! پول سفر نداشتيد! ماشين خوب نداشتيد! يارانه هم نداريد! اما خبر نداريد! (حالا همه با هم) اما خبر نداريد! با تشکر از احسان خواجه اميري! برويم سراغ خبر بعدي: مسعود ده نمکي از مردم خواسته تا نظر بدهند که اخراجي هاي 4 را بسازد يا فيلمي به نام رسوايي! ده نمکي بر خلاف اسمش، در کل شيرين است! آخه ملت چه طوري بين دو فيلم که هنوز ساخته نشده اند و معلوم نيست درباره چي هستند؛ انتخاب کنند! اي کاش گزينه هاي ديگري مثل هيچ کدام، انحرافي يا تمام گزينه ها هم موجود بود!
برخی از مورخان و کارشناسان که اکثرا دهه ی هفتاد به بالا بودند اخیرا کشف کردند دهه ی شصتی ها خوشبخت ترین انسان هایی بودند که بعد از آدم و حوا پا به این کره ی خاکی گذاشتند.
بر اساس این یافته ها دهه ی شصتی ها از تولد تا بعد از وفات 7 خوان را می گذرانند. (البته برخی را گذرانده اند.) خوان هایی که همواره با یاداوری ها از آن سربلند بیرون آمده اند!
خوان اول: بحران پوشک و شیرخشک
در دهه ی شصت اصطلاحی بین زوج های جوان وجود داشت، آنها می گفتند: «بچه که عمر و نفسه ده تاش کمه، هزارتاش هم بس نیست!»
در همین راستا و همچنین در راستای نبود سینما، پارک و … برای گذراندن وقت در انتهای شب در بیرون از منزل، کانون های خانواده گرم و گرم تر شدند، آنقدر گرم که برخی محققین بر این عقیده هستند که گرم شدن زمین و آب شدن یخ های قطب شمال و جنوب نتیجه ی اقدامات انجام گرفته شده در دهه ی شصت می باشد.
دهه ی شصتی ها بسیار خوش شانس بودند، زیراکه به دلیل افزایش کمّی شان با بحران پوشک مواجه شدند، آن زمان هم مثل الان چینی ها مهربان نبودند که هر چیزی که کم داریم برایمان صادر کنند، در نتیجه به طور متوسط هر دهه ی شصتی هفته ای فقط یکی دو روز پوشک می بست و در باقی ایام هفته در آزادی کامل به سر می برد؛ البته این دهه ی شصتی ها از همان ابتدا نیز جنبه ی آزادی را نداشتند و با اعمالی که بر روی گل های قالی انجام دادند باعث بدنامی فرش های دستبافت ایرانی در سطح بین الملل شدند و کاهش صادرات فرش دستباف در این روزها نتیجه ی اقدامات نادرست دهه ی شصتی ها در آن زمان می باشد!
در کنار این بحران ، بحران شیر خشک هم مزید بر علت بود تا آنها با دست و پنجه نرم کردن با این بحران ها در کودکی امروز آماده ترین نسل حاضر برای اجرایی شدن طرح هدفمند کردن یارانه ها می باشند!
خوان دوم: مدرسه
دهه ی شصتی ها کلا خوش به حالشان بود، در کلاس های شونصد نفره درس می خواندند، آخرین یافته های علم آمار و احتمال نیز ثابت کرده هر چه تعداد دانش آموزان یک کلاس بیشتر باشد احتمال اینکه معلم از دانش آموزی درس بپرسد کمتر است؛ البته این اصل در مورد دهه ی شصتی ها صدق نمی کرد زیرا تا معلم اسامی بچه ها را می خواند تا حضور و غیاب کند وقت یک ساعت و نیمه ی کلاس تمام می شد.
خوان سوم: دانشگاه
کلاً مسئولان هوای دهه ی شصتی ها را خیلی داشتند، مدام برایشان سدسازی می کردند، یکی از این سدهای سخته شده در آن سال ها «سد کنکور» نام داشت که البته به جای آب پشت آن «داوطلب» جمع می شد؛ مزیت سد کنکور به سدهای دیگر این بود که اصلا سوراخ نمی شد و لازم نبود کسی پتروس بازی دربیاورد و تا یک ماه انگشتش آبسه کند!
دهه ی شصتی ها در پشت این درب روزهای بسیار خوشی را گذراندند و روزها و شب های بسیاری را با «تست های 4 گزینه ای» هم آغوش شدند، و در انتها نیز به جنگ غول کنکور رفتند.
مسئولان در یک اقدام ژرف نگرانه و آینده بینانه از غول کنکور دعوت کردند تا بیاد و با دهه ی شصتی ها به عنوان یک بازی تدارکاتی دست و پنجه نرم کند تا دهه ی شصتی ها آمادگی پیدا کنند در سال ها بعد با غول های بزرگتری همچون غول تورم و بیکاری و مسکن و … مبارزه کنند!
خوان چهام: کار
دهه ی شصتی ها کم کم از دانشگاه بیرون آمدند، البته خودشان چندان تمایلی به بیرون آمدن از دانشگاه نداشتند اما دهه ی هفتادی ها آنقدر وارد دانشگاه شدند که دیگر در دانشگاه جایی نمانده بود و دهه ی شصتی ها از آنطرف دانشگاه بیرون افتادند!
فرصت های کاری بسیار بالایی برای آنها وجود داشت، از آبیاری گیاهان دریایی و گردگیری میز رایانه گرفته تا آسفالت سابی و متر کردن عرض خیابان ها.
خوان پنجم: ازدواج
همان طور که دهه ی شصتی ها سنشان بالا می رفت ازدواج هم سنش بالا می رفت، در همین راستا اکثر کارشناسان معتقد هستند دلیل بالا رفتن سن ازدواج نه بیکاری است و نه گران بودن مسکن، بلکه تنها دلیل بالا رفتن سن ازدواج، بالا رفتن سن دهه ی شصتی ها می باشد!
خوان ششم: عزرائیل
در همین راستا پیش بینی می شود دهه ی شصتی ها بسیار بسیار زیاد عمر کنند، زیرا همه ی آنها با هم به دنیا آمده اند و در نتیجه همه با هم بزرگ شده اند پس همه تقریبا در یک بازه زمانی فوت خواهند کرد؛ عزرائیل یحتمل در آن زمان که دهه ی شصتی ها به زمان مرگشان برسند آنقدر سرش شلوغ خواهد شد که دیگر بدون وقت قبلی جان کسی را نمی گیرد و در نتیجه دهه شصتی ها چند سالی را در وقت اضافه سپری خواهند کرد.
خوان هفتم: آن دنیا!
بالاخره نمی شود همه چیز به کام دهه ی شصتی ها باشد، یحتمل آنها در آن دنیا با مفهوم کمبود امکانات مواجه خواهند شد، پیش بینی می شود در آن دنیا به همه ی روح های دهه ی شصتی بال نرسد و برخی از روح های دهه ی شصتی نتوانند در آسمان پرواز کنند

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت
منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.
ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.
در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.
ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده.در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.
يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت وبا علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.
بعد ازچند روزژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد
ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصو گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم.سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت.دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود.

قاچاقچی خلاق
|
عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زند
|
|

|
| |
|
اصلا تا حالا فكر كردین مزار این بزرگمرد ایرانی كجاست؟ احتمال قریب به یقین نمیدونید ... تعجبی نداره غصه هم نخورید خیلیها مثل شما هستند امیر كبیر صدر اعظم ایران در زمان ناصر الدین شاه كه با دسیسه های یك سری وطن فروش و طماع در حمام فین كاشان به قتل رسید در شهر كربلا در كشور عراق به خاك سپرده شد! این كه چرا او را به كربلا بردند جای سوال است و اینكه چطوری در آن زمان جسد این مرد بزرگ رو با امكانات محدود آن زمان به عراق منتقل كرده اند هم باز جای سوال دارد؟ اما چیزی كه بیش از همه مایه شرمندگیست این است كه اكثر قریب به اتفاق ایرانیها نمیدانند مزار این اسطوره تاریخ كجاست! تا زمانی كه روابط ایران و عراق تیره بود و كسی حق سفر به كربلا رو نداشت شاید این ندانستن توجیه داشت ولی امروزه با سفرهای متعدد مردم به عراق و كربلا جای بسی تاسف است كه حتی یكی از كسانی كه از عراق بر میگردد نمیداند كه امیر كبیر هم در آنجا دفن بوده. آیا فكر نمیكنید كه همین عراقیها به ما خواهند خندید كه چطور مردی رو كه بسیاری از داشته های امروزمان را مدیون اوهستیم فراموش كردیم؟ |
|
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود |

* اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ... از اون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام: امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کدوم وسیله ها دست زد؟

در رای گیری انتخاب بزرگترین دانشمند شیمی جهان در سال 2011 به شیمیدان ایرانی - جابر بن حیان رای دهید. لینک:

.jpg)















